پیرزن از ماه گرفتگی چهره اش او را شناخت؛همبازی کودکی او بود که آرام آرام نزدیک می شد.پیاده رو خلوت و ساکت بود و پیرزن با گام های آهسته ی عابر آشنا در خاطره ای خوش از سال های خیلی دور همراه شد.
به یاد زمستان سردی افتاد که به کمک او یخ های حوض لاجوردی خانه را شکستند و چقدر ذوق کردند از نجات ماهی های قرمز کوچک که در میان تکه های خرد شده یخ ها می لغزیدند.وقتی دو عابر به یکدیگر رسیدن،پیرزن لحظه ای مقابل همسایه بازیگوش دوران کودکی اش مکث کرد و به چهره او خیره شد.اما آن پسرک،عینکی به ضخامت یخ های آن سال به چشم داشت و عصازنان از کنارش گذشت.
پیرزن در مرور خاطره شیرینش تنها ماند...
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
وهی آگهی دادم اینجاوآنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم،قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پراز دود وآه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید،دیگر
برای شما جا نداریم
ازاین پس به جز او
کسی را نداریم
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد
مرداب این سرزمین سبز
همچون دیده ی طفلان بی گناه
نقش آفرین چهره ی ماه و ستاره ها
می خواهد از نسیم پاسخ دهد به پرسش او همره فلق
ای روزگار لعنتی،با او چه کرده ای
با آن
بلند همت آکنده از غرور
با آن که بود خانه ی چشمش پر ز نور
با آن بزرگ بانوی روشن دل شیلات
می بافد از کلاف یأس روز و شب
دیباجی از امید
در دل هراس نیست
در دل بانوی روشن دل شیلات
قایقش در دل لمواج خروشان بلند
گرچه شد بازیچه ی خشم دریا
چشم امید به هر سو افکند
تا ببیند که کسی نیست به ساحل پیدا
که بجوید از وی راه فردا
اینک زپشت پلک پنجره می تافت
سیماب صبح پر ز نور
و می شنید نغمه ی یاران ز دور
بانوی روشن دل شیلات...
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید.
پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی
کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت:
"مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با
تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه
رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی
کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم
شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی
هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.
تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و
اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ
کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود
آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می
رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
شکست خویش را
پندهای قلب دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتنم شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من میروی..
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سردرا...
بالاخره تموم شد!امتحانارو میگم!ولی چه تموم شدنی!!!!!!!!
میدونی نکته ی جالبش اینجاس که تا قبل از امتحاناوتوموقع امتحاناهمش پیش خودت فکر میکنی:آخ این امتحاناروبدم تموم بشه بره چه کارا که نمی کنم!!!!!!!!!!!
اما همچین که تموم میشه عین برج زهرمار بغ می کنی جلو چشم خانواده!باز قبل از این خداحلال کنه روزی ٢ الی٣ ساعت می رفتی تو اتاق و اونا حداقل فقط حضورتوحس می کردن!!!!!!!!!!

